دیروز روز مادر بود.
شب تازه يادم افتاد كه به عزيزترينم تبريك بگويم. اينروزها توي خودمان و اين همه دروغ و بازي گم شدهايم. مادرم -همهي مادرها- بهجاي اينكه از بيوفايي ما گله داشته باشند نگران ما هستند. نگران اين روزهايمان كه غمگينيم. كاش خدايي كه آنها را بيشتر دوست دارد، روزنهاي بگشايد تا اين مسير گنگ به بيمردمي نرسيده است.
دوستي ميگفت كاش خدا هم كمصبرتر ميشد، مثل مادرانمان.






