سردم شده است
احساس می کنم آنقدر یخ و بی حس شده ام که تکه هایی از بدنم اصلا وجود ندارند.
فکرمی کنم زیر ذره بینم هم که بگذاری می بینی که قسمتهایی از دستهایم نیستند. انگار جویده شده باشند. مردمک چشم چپم دیگر وجود ندارد. بخش هایی زیادی از اندامم را خالی می بینم. قسمتهایی از سینه ام را اصلا حس نمی کنم. زانوی راستم مثلا... روی هوا بند شده ام انگار . کم شده ام، یک مزرعه آفت زده را تصور کن. به آن می مانم...
به سقف چشم می دوزم که مثلا خدا بالای سرم باشد. بهش می گویم کمی از آن چیزها که هی درست می کند بسازد و بدهد من بچسبانم به خودم.
من اینجا بی زانو بی دست، بی قلب و بی مردمک چشم... نشسته ام منتظر و مستاصل.
که یک چیزی درست کند و بفرستد برایم که نرم باشد برای دستم سفت باشد برای زانویم و مات باشد برای چشمانم...
می دانم همه چیز من مسخره است...
از خواسته هایم، از ایده آل هایم، از عشقم تا ... روزمرگی هایم، کارم، زندگیم و علایقم
از کلمه هایم کم می کنم دو کلمه که می شنوم، دو کلمه پرسشی و نه خبری...
همه پنجره های جستجوی اخبار موسوی و احمدی نژاد را می بندم و بلاگفا را باز می کنم....







