با خودم بودم، داشتم فیس تو فیس با خودم مشورت می کردم که: خوب اگر قرار بشود نگذرم از گرفتاریها و مشغولیت های خودم بخاطر فرصتی اندک برای با هم بودن، یا اگر قرار باشد دور بشوم از آن لحظه های اصرار و انکار پیاپی یا اینکه قرار باشد به زور خود خودم هم که شده قدمی اضافه برای با هم بودنمان برندارم...
پس بعید ندان که مجبور شوم دیگر تا مدتها ماکارانی و آدامس سیب و رانی هلو و سیب زمینی وجیز لوت و پوت نخورم، مدتها قوز نکنم، مدت ها با دستمال کاغذی ها ور نروم، هیچکدام از لباسهایم را نپوشم و شامپوی هداندشولدر سبزبه موهایم نزنم و "خیلی خوب" نگویم و از خیابان نگذرم و به ترانه ای گوش ندهم و حوله ام را دورم نپیچم و ...
بعد خودِخودم دستش را می برد پشت گردنش، گوشه ی دیوار را نگاه می کند پوووووف می کشد می گوید سخت است ... می ارزد که از نفس کشیدنت هم بگذری ...






