تو تکراری نیستی،
می شود به تو سلام کرد
و بعد منتظر چشمهایت شد
که زل بزنند به سراسرم...،
سراسیمه ام کنند
و
سرایی برای فکر گرسنه ام باشند!
که بزنند زیر هرچه نجابت است و
بلند بلند خجالت بکشند...
بدون آه... بدون افسوس!
نگاهت که می کنم
خمیازه ای وجودم را از هم نمی کشد...
نمی بینی
که می توانم چند شب هم
بی اراده تو را خواب ببینم و
باز
تکراری نباشی...؟!






