تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

 

شبیه یک خواب آشفته اما راست بود.

دیگر هیچ چیز به چیزی نمی آمد.

همان هایی که عمری شعار داده بودم و می خواستم مهم نباشد مهم شده بودند

می دانم که احتمالا تا مدت ها هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد

.               

.      

.

دو روز بعد:

چه وسعتی دارد این خودی و بیخودی من...!

 .

.

.

چشم هایم؟چیزی نیست دارم کور میشوم.

 


+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 12:11  توسط عاطفه هاشمی  |