شبیه یک خواب آشفته اما راست بود.
دیگر هیچ چیز به چیزی نمی آمد.
همان هایی که عمری شعار داده بودم و می خواستم مهم نباشد مهم شده بودند
می دانم که احتمالا تا مدت ها هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد
.
.
.
دو روز بعد:
چه وسعتی دارد این خودی و بیخودی من...!
.
.
.
چشم هایم؟چیزی نیست دارم کور میشوم.






