فاتح شدم
این کودک دو ماهه درون بدنم بالاخره دیروز ساعت 8 شب بدنیا آمد.
امروز می توانم کتابهایی که در این دو ماه خریدم و هدیه گرفتم را بخوانم
می توانم راه بروم و موسیقی گوش بدهم
می توانم فیلم ببینم
All about my mother
می توانم سریال یوسف را نبینم وقتی کسی پشت تلفنم منتظر من است
و یا وقتی کسی کارهای جدی دنیای خودش را گذاشته آن پشت و آمده این جلو...
بهتر است بیشتر از این ندانید.
چند وقت است که دوباره زخم کهنه من عود کرده و من مثل همیشه از خاراندن این زخم لذت می برم.
می خواهم آنقدر درد بکشم تا تیزی زخم کند شود و دیگر آزارم ندهد.
نمی دانم این تئوری قرون وسطایی را از کجا آورده ام اما حتی ریزه ریزه های ناخن ها و ریشه های گوشت کنارش با این زخم کهنه گره خورده.
راستش را بخواهید دیشب خواب دیده ام که یک تیم جراحی پلاستیک ریخته اند سرم و دارند زیر ناخن هایم را کنکاش می کنند تا او را با تمام مخلفات بیرون بکشند.






