تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

 

فاتح شدم

این کودک دو ماهه درون بدنم بالاخره دیروز ساعت 8 شب بدنیا آمد.

امروز می توانم کتابهایی که در این دو ماه خریدم و هدیه گرفتم را بخوانم

می توانم راه بروم و موسیقی گوش بدهم

می توانم فیلم ببینم

All about my mother

می توانم سریال یوسف را نبینم وقتی کسی پشت تلفنم منتظر من است

و یا وقتی کسی کارهای جدی دنیای خودش را گذاشته آن پشت و آمده این جلو...

بهتر است بیشتر از این ندانید.

چند وقت است که دوباره زخم کهنه من عود کرده و من مثل همیشه از خاراندن این زخم لذت می برم.

می خواهم آنقدر درد بکشم تا تیزی زخم کند شود و دیگر آزارم ندهد.

نمی دانم این تئوری قرون وسطایی را از کجا آورده ام اما حتی ریزه ریزه های ناخن ها و ریشه های گوشت کنارش با این زخم کهنه گره خورده.

راستش را بخواهید دیشب خواب دیده ام که یک تیم جراحی پلاستیک ریخته اند سرم و دارند زیر ناخن هایم را کنکاش می کنند تا او را با تمام مخلفات بیرون بکشند.

 


+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 17:13  توسط عاطفه هاشمی  |