تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

 

 

امروز حس یجوری بودن دارم.

در فاصله میان دیروز و فردا...

 تو بدنیا خواهی آمد و من بعد از مدت ها یک حس لطیف پیدا کرده ام.

روز آغاز تنفس تو... روز عجیب ابتدای بودن و یا ابتدای روز عجیب بودن. نمی دونم عزیز دلم شاید تو هم بخوای مثل عمه ات به عجیب زندگی کردن و یا زندگی عجیب کردن خودت خیلی فکر کنی.....

تو با یک جیغ بلند به این دنیا می آی بعد یک قطره اشک از چشمانی کوچک...

هر چند هنوز تصویری از تو نیست...

 اما کلی آدم منتظرند تا تو آغاز شوی..

تا تو بیای و ونگ بزنی... بیای و در و دیوارا رو خط خطی کنی ... بیای و دست بندازی به همه چیزای بلند و بخوای که همه رو بکشونی پایین... بیای و اون دستای کوچولوی شکلاتی تو بمالی به مبل ها و فرش ها و پرده ها...

 

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 14:55  توسط عاطفه هاشمی  |