تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

(به نقل از دوست خوبم pb)

 

به فرمان سلطان

چند روزی است در بلاد ما 

 سگ نجس نیست

 اگر پاچه ی مخالف را بگیرد

. ..

.

و حق

 نجس است

 اگر گریبان سلطان را بگیرد ! ء

..

.

.

لا لا لا گل پونه، بابات عمــــراً نیاد خونه

آسوده بخوابید

شهر در امن و امان است !


 

 


+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 13:25  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

دیروز روز مادر بود.
شب تازه يادم افتاد كه به عزيزترينم تبريك بگويم. اين‌روزها توي خودمان و اين همه دروغ و بازي گم شده‌ايم. مادرم -همه‌ي مادرها- به‌جاي اين‌كه از بي‌وفايي ما گله داشته باشند نگران ما هستند. نگران اين روزهاي‌مان كه غمگينيم. كاش خدايي كه آن‌ها را بيشتر دوست دارد، روزنه‌اي بگشايد تا اين مسير گنگ به بي‌مردمي نرسيده است.
دوستي مي‌گفت كاش خدا هم كم‌صبرتر مي‌شد، مثل مادران‌مان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 23:27  توسط عاطفه هاشمی  | 

سردم شده است

احساس می کنم آنقدر یخ و بی حس شده ام که تکه هایی از بدنم اصلا وجود ندارند.

فکرمی کنم زیر ذره بینم هم که بگذاری می بینی که قسمتهایی از دستهایم نیستند. انگار جویده شده باشند. مردمک چشم چپم دیگر وجود ندارد. بخش هایی زیادی از اندامم را خالی می بینم. قسمتهایی از سینه ام را اصلا حس نمی کنم. زانوی راستم مثلا... روی هوا بند شده ام انگار . کم شده ام، یک مزرعه آفت زده را تصور کن. به آن می مانم...

به سقف چشم می دوزم که مثلا خدا بالای سرم باشد. بهش می گویم کمی از آن چیزها که هی درست می کند بسازد و بدهد من بچسبانم به خودم.

من اینجا بی زانو بی دست، بی قلب و بی مردمک چشم... نشسته ام منتظر و مستاصل.

که یک چیزی درست کند و بفرستد برایم که نرم باشد برای دستم سفت باشد برای زانویم و مات باشد برای چشمانم...

می دانم همه چیز من مسخره است...

از خواسته هایم، از ایده آل هایم، از عشقم تا ... روزمرگی هایم، کارم، زندگیم و علایقم

از کلمه هایم کم می کنم دو کلمه که می شنوم، دو کلمه پرسشی و نه خبری...

همه پنجره های جستجوی اخبار موسوی و احمدی نژاد را می بندم و بلاگفا را باز می کنم....


+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 18:12  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

عینک آفتابی اصولا در زندگی شیء به درد بخوری است.

مثل یک حجاب کت و کلفت، همه چیزهایی که یک جورهایی توی چشم آدم موج می زند را پنهان می کند و یک صورت بی چشم را نشان همه می دهد.

باد می آید، مدتی می شود که از بعضی فکرها که به جانم افتاده اند با کسی حرف نمی زنم. باد شال سفیدم را توی هوا می چرخاند. کاش این باد مرا پرت می کرد یک جایی که خیلی دور بود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 22:24  توسط عاطفه هاشمی  |