جا ماندن تکه ای از خودم را در سبد این روزها، گرامی می دارم.
امروز تنهاترین موجود زندگیم هستم تا اطلاع ثانوی که شاید همین فردا باشد کلماتم را گم خواهم کرد. اشکی هم نسیت حتی یک قطره ! حالا خطر بزرگی مثل خندیدن هم می تواند تهدیدم کند .
نه ، جدی و خشک خواهم شد ! گوش هایم را خواهم گرفت ، دهانم را خواهم بست و جدی خواهم شد.
اینهمه بیرحمی خالص و بی ریا، پوستم را شبیه کرگردن کرده.

می گوید خداحافظ و بی آنکه منتظر پاسخی شود گوشی تلفن را می گذارد
با همان دست مداد را برمی دارد، لای کتاب را باز می کند و همه "است" های کتاب عاشقانه مان را "بود" می کند.
من هم می خواهم مدتی با آن پیرهن بادمجانی رنگ بدترکیب تصورش کنم.

با خودم بودم، داشتم فیس تو فیس با خودم مشورت می کردم که: خوب اگر قرار بشود نگذرم از گرفتاریها و مشغولیت های خودم بخاطر فرصتی اندک برای با هم بودن، یا اگر قرار باشد دور بشوم از آن لحظه های اصرار و انکار پیاپی یا اینکه قرار باشد به زور خود خودم هم که شده قدمی اضافه برای با هم بودنمان برندارم...
پس بعید ندان که مجبور شوم دیگر تا مدتها ماکارانی و آدامس سیب و رانی هلو و سیب زمینی وجیز لوت و پوت نخورم، مدتها قوز نکنم، مدت ها با دستمال کاغذی ها ور نروم، هیچکدام از لباسهایم را نپوشم و شامپوی هداندشولدر سبزبه موهایم نزنم و "خیلی خوب" نگویم و از خیابان نگذرم و به ترانه ای گوش ندهم و حوله ام را دورم نپیچم و ...
بعد خودِخودم دستش را می برد پشت گردنش، گوشه ی دیوار را نگاه می کند پوووووف می کشد می گوید سخت است ... می ارزد که از نفس کشیدنت هم بگذری ...

تو مثل آهنگای رندوم توی I Tune می مونی که بی هوا و ناگهان به آدم کیف می دن. بخصوص وقتی بی خبر و ناگهان بهم زنگ می زنی

خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند






