تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

 

آفرین زندگی تان را بغل کنید و بدوید و بروید

میخواهید خانواده باشید یا هر چیز دیگری که دلتان میخواهد

میخواستم بدانم مگر شما از بقا چه میفهمید

شما از تنهایی کجاهایش را کشیده اید یا تنهایی کجاهایتان را کشیده است

شما که خیال میکنید گناه است اگر بخواهید لحظه ای مرا حتی کمی نزدیک به آنچه که حقیقتا هستم نگاه کنید

مگر بار آخری که قرار است مرا ببینید چه از من مانده است که اینطور امیدوار به هستی من لگد میپرانید

شما تمام حد های گند زدن به زندگی یک انسان را در حق من ادا کردید

و نگران نباشید من باز هم دلم برایتان تنگ میشود

 

 

 

پ.ن: یه آدمایی هستن که هم پلای پشت سر خودشون و خراب می کنن هم پلای پشت سر یه عده دیگه رو

اونوقت چون هیچ پلی نمونده میگن خب حالا دیگه باید از روی همدیگه رد بشیم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:34  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

تو تکراری نیستی،

 می شود به تو سلام کرد

 و بعد منتظر چشمهایت شد

 که زل بزنند به سراسرم...،

 سراسیمه ام کنند

 و

 سرایی برای فکر گرسنه ام باشند!

 که بزنند زیر هرچه نجابت است و

 بلند بلند خجالت بکشند...

 بدون آه... بدون افسوس!

  

نگاهت که می کنم

 خمیازه ای وجودم را از هم نمی کشد...

 نمی بینی

 که می توانم چند شب هم

 بی اراده تو را خواب ببینم و

 باز

 تکراری نباشی...؟!

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 16:44  توسط عاطفه هاشمی  |