تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

 

نمازهای عجیبی می خونم جدیدا

شک بین3-4-5-6-7 شنیدین تا حالا؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 15:4  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

تمام افکارم را می فروشم ! دست دوم و ارزان ! می خواهم با پولش آرامش چشمانت را بخرم!

 نسیه هم می دهید آقا؟

...


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 14:59  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

از سینی بدم می آید

رسم چایی خوردن با سینی و توسینی مرتب و تمیز را هرگز دوست نداشته ام.

چای را دوست دارم توی یک پیاله بی تکلف با چند حبه قند که موقع خرد شدن لبه هایشان پریده باشد.

...

هیچ کس حال امروز مرا نمی فهمد.

پ.ن: این اولین بار نیست  تو این چند روز که از یک کاه ناچیز کوچک یک رشته کوه هیمالیا درست می کنم و به راههای نرفته و مسیرهای صعب العبورش فکر می کنم.

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 12:40  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

شبیه یک خواب آشفته اما راست بود.

دیگر هیچ چیز به چیزی نمی آمد.

همان هایی که عمری شعار داده بودم و می خواستم مهم نباشد مهم شده بودند

می دانم که احتمالا تا مدت ها هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد

.               

.      

.

دو روز بعد:

چه وسعتی دارد این خودی و بیخودی من...!

 .

.

.

چشم هایم؟چیزی نیست دارم کور میشوم.

 


+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 12:11  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

با یک حرکت انتحاری از خاصیت ارتجاعی  صندلی کامپیوتر استفاده کردم و با یک حرکت Delicate پایه بلند پنکه رو گرفتم و دستم انداختم دور گردنش تا دکمه چرخش این لعنتی رو بزنم.

آخه من تازه فهمیدم که تا صبح تا حالا داره دیوار روبرو  رو خنک می کنه و من هی همینطور از صبح دارم خودمو باد می زنم.

...

پ.ن: دقت کردین چقدر موقع فشار دادن دکمه چرخش دلتون می‏خواست دکمه درجای یکی دیگه پایین مونده باشه؟ ...            

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:33  توسط عاطفه هاشمی  | 
 

دیروز پسربچه ای در خیابان رو کرد بهم و گفت: خانم چسب زخم نمی خوای؟

گفتم: برو پسرجان زخم من با چسب تو خوب نمیشه.

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 11:38  توسط عاطفه هاشمی  |