بعضی حرفها هستند که تا همیشه یاد آدم میمانند. بعضی کنشها و واکنشها. دنیای Net و عالم واقع هم فرقی نمیکند.
رودررو گفتهشود- توی چشمهات زل- یا صدایی باشد از پشت تلفن.یا smsی باشد. یا کامنتی. یا نمیدانم یکی از جملههای رد و بدل شده در مسنجر. و سکوت و نبودن وقتی که تشنهی گفتوشنودی. روحت خراش برمیدارد انگار.
به روی خودت نمیآوری. به زندگیت ادامه میدهی.
و کمکم تهنشین میشوند در ناخودآگاهت آن حرفها؛
آن کنشها و واکنشها.
کتاب میخوانی. وبگردی میکنی. شعر میشوی. قدم میزنی. میخندی. پر میکشی. دستان آدمها را میگیری و به حرفهای دلشان گوش میدهی.
به کودک درونت میدان میدهی. در سرمای صفردرجه بستنی می خوری... همبازی کودکان میشوی. خم میشوی روی زانوهایت و توی چشمهاشان میخندی. میخندند... از ته دل. از ته دل. از ته دل. کاش میشد قاب گرفت این لحظه را...
اما آن حرف ها در ناخودآگاهت هر لحظه مثل آژیر زنگ می زنند.
پنجره را نبستهای. باد میآید. سرد است. پنجرهای را نبستهای. ماه سرک میکشد توی اتاقت. پنجره را نبستهای. سنگریزهها شکستن تو را هجوم میآورند. غم در تو خزیدن میگیرد. اندوهی ریشهدار. همهی حرفها و خراشها زنده میشوند. جلوی چشمهایت رژه میروند. تنها ماندنها. بیتوجهیها. دنیا گیج میرود دور سرت. کممیآوری. نمیتوانی و نباید نادیده بگیری لحظههایی را که از دیگران شکفته شدهای. نمیتوانی بیانصاف باشی. نباید.
که مچاله میشوی در خودت. که دیوارها را بلندتر میکنی. ضخیمتر. دلیلی برای ادامه نمیبینی.
پامیشوی و پنجره را میبندی.





