آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست

این روزها تنها کاری که دوست دارم بکنم اینه که دراز بکشم و پاهامو تکیه بدم به دیوار و اون موش عروسکی کوچولو رو با سرعت نورز پرتاب کنم به طرف سقف.
چیزی شده ام شبیه نمی دانم ها، شبیه خط های سفید توی جاده، خسته ام و بی حوصله، آنقدر خسته که دیگر حوصله ننه من غریبم بازی های خودم را هم ندارم.
گفته ام خوانده ام نوشته ام عاشق شده ام... که چه شود؟
گاهش همه چیز دریک آن زیر سوال می رود. روزهایم عجیب از من جلو زده اند و من هنوز همان عقب مانده ذهنی ام.
چیزی شده ام شبیه نمی دانم ها، شبیه خط های سفید توی جاده، خسته ام و بی حوصله، آنقدر خسته که دیگر حوصله ننه من غریبم بازی های خودم را هم ندارم.
گفته ام خوانده ام نوشته ام عاشق شده ام... که چه شود؟
گاهش همه چیز دریک آن زیر سوال می رود. روزهایم عجیب از من جلو زده اند و من هنوز همان عقب مانده ذهنی ام.






