افسوس که لبخند مهربار تو دیری نپایید.
اگر قرار است لبخند تو در من نباشد بگو تا نباشم.
بگو پرنده جز پر و ساز جز صدا چیست؟
وجود من هم چون گلوله ای برفی است . بگو بی اشعه خورشیدی که آبش کند چه خواهد بود؟
بی تو آهو نمی دود.آب نمی رود. ابر می گذرد ماه می ماند . خورشید نمی آید. شب نمی شود. دوست نمی خندد و زندگی یعنی همان آهی که در نخستین دم بی تو از سینه من برخاست و سینه فضا را سوزاند.
زندگی یعنی همان نگاه خیره من که از نخستین دم بی تو در هوای راه رخنه کرده.
امروز و این ساعت و فردا که هیچ، حتی دیروز با تو بودن هم در فردای بی تو بودن فراموش می شود...
... و همین درد مرا سخت می آزارد.






