تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

افسوس که لبخند مهربار تو دیری نپایید.

اگر قرار است لبخند تو در من نباشد بگو تا نباشم.

بگو پرنده جز پر و ساز جز صدا چیست؟

وجود من هم چون گلوله ای برفی است . بگو بی اشعه خورشیدی که آبش کند چه خواهد بود؟

بی تو آهو نمی دود.آب نمی رود. ابر می گذرد ماه می ماند . خورشید نمی آید. شب نمی شود. دوست نمی خندد و زندگی یعنی همان آهی که در نخستین دم بی تو از سینه من برخاست و سینه فضا را سوزاند.

زندگی یعنی همان نگاه خیره من  که از نخستین دم بی تو در هوای راه رخنه کرده.

امروز و این ساعت و فردا که هیچ، حتی دیروز با تو بودن هم در فردای بی تو بودن فراموش می شود...

... و همین درد مرا سخت می آزارد.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 22:18  توسط عاطفه هاشمی  |