آي دنيا مرا با اورها كن...
من نازپرورده نسيم عصر و غروب هاي گرم حضور او بودم.
چه شد كه به دامان اين دوري و انتظار افتادم كه نه راه رهايي دارد و نه مي شود در آن مرد...
چقدر سخت و تلخ بود اي آدم اي پدر من آن روز كه خدا از دنده چپ برخاست و ديد كه ديگر حوصله تو را ندارد و از بهشت بيرون افتادي.

این جسم نیمه جان ماندن در انتها را هرگز نیاموخته. می خواهم در همین انتها فصلی جدید را اغاز کنم.
پر از کلمه اما بی زبان شده ام.فرمان دیگر در دستان من نیست. من عاشقانه می نویسم و تو رد پی نفی احساسات من به جان کلمات افتاده ای.
چرا این طلسم رهایم نمی کند؟ چرا رنگ زمینی به خود نمی گیرد و رنگ نمی بازد؟
مسحور و گیجم کرده. می دانم که بیماری خارج از من است. اعتیاد به انواع شدن ها و بودن ها را هم از دست داده ام. دیگر از تحلیل موبه موی رفتارهای تو خسته ام. کی کنار تو آرام می گیرم؟
از این دقایق پرهیاهو از این نشستن میان آتش از این سوختن و دم نزدن خسته ام.






