تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

این کیتی رو از نمایشگاه الکامپ خریدم.

فکر کن!


+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:40  توسط عاطفه هاشمی  | 

صدای پات داره میاد که اونقدر خسته و محکم قدم بر میداری. حتی صدای نفسهات داره میاد. آهان الان رسیدی پشت در، همونجا باش منم الان میام که بریم بالا پشت بام و از اونجا بازی مونو شروع کنیم.

پشت بوم:

خوب حالا از اینجا یخورده ستاره ها رو تماشا می کنیم و تصمیم می گیریم کدوم راهو انتخاب کنیم.

از لای در که تو را نگاه می کنیم انگار خدا سرجاش نشسته. چیزی از تنش پیدا نیست اما از سایه اش پیداست که امشبب حال زیاد مساعدی برای شیطونی های ما نداره. گاهی خیلی بدجنس میشه حتی همین بازی های دلخوش کنک خیالی رو هم میخواد از ما دریغ کنه. اخه مگه قل دادن زمین به این کوچیکی که تو دنیای به این بزرگی نقطه هم نیست  مگه چه کاری داره که اون گاهی اونقدر اوقاتش تلخ میشه و همه چیو انقدر سخت میگیره.

باید یه جایی یه اتفاق مهمی بیفته که سرشو گرم کنه و بذاره ما فضولی مونو بکنیم. اگه یخورده حواسشم پرت بشه خوبه. این کار توئه یذره براش از اون اداهای همیشگی ات در بیار. حتما خنده اش می گیره و نمی بینه من دارم با دم و دستگاهاش ور میرم. قر نزن دیگه، قبول کن که من بهتر از تو به فکر همه چی هستم.اگه کارتو خوب انجام بدی و حواسشو پرت کنی، میرم دکمه بارون و بادای خنکو می زنم که فردا سرکار کلی حال کنی. بعدش هم می رم تو نامه تقدیر رییس جدیدت و یه ده پانزده روز مرخصی سورپریز برات توش می نویسم.

 تا تو بیای پیش من و ... دیگه بی خیال خوابای آشفته تو و ماربازی های شبونه من. اما تو انگارخوابت برده. نه خواب نیستی .انگر با خودت جلسه داری چنان تو فکر رفتی که انچار مساله هسته ای و راکتورهای اتمی رو داری حل می کنی.غصه نخور حل قضیه راکتورهای هسته ای رو هم میذاریم تو برنامهء بازی های شبای دیگه.

زود باش دست به کار شو. الان وقتمون تموم میشه و باید برگردیم خونه مون ها...

 

... و تو امشب هیچ کاری نکردی و ما بازی رو باختیم...

 


+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:24  توسط عاطفه هاشمی  |