تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

همه چیز ساده و آشکار است.

همه چیز چون پیدا کردن این خودکار در میان انبوه ورق های انباشته شده دست یافتنی و بطور ناخوشایندی دلپذیر است.

زمان می گذرد سالها می گذرند و هر سال ۱۲ ماه پیرتر می شوم. یک حقیقت عریان همزمان با رویش دردناک و ناگهانی دندان عقل من ساده رخ می نمایاند.

هیچ معادله ای در میان نیست. من هم چون دیگران واقعیت تلخ زندگی را پذیرفته ام و با ان کنار آ«ده ام. بی انکه خود بخواهم فهمیده ام که زندگی تلخ و بی معنی و بی هدف است.

معنا و هدف زندگی چیزی نیست که در موقع لزوم از جیب خود بیرون آوریم و بکار اندازیم.

اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند معنا و هدف زندیگیم. در آرزوی یک نقطه روشن در انتهای چاه بلوغ دست و پا می زنم. اما نه انگار دیگر امیدی نیست انگار دیگر بزرگ شده ام دیگر شادی هی کودکانه ام را فراموش کرده ام.

ذهن و روح من در محدوده منطق و واقعیتهای زندگی حبس شده اند.

دیگر از این سیاهکاری های شبانه بیزار  وخسته شده ام. دیگر در بند واژه ها نیستم و (اصلا انگار) واژه ها بو و خاصیت خودشان را از دست داده اند.

اما نمی دانم شاید همین باز شدن پرانتز در میان سطر ...

نمی دانم بهر حال این روزها بسیار پریشان و بی هدف هستم.

آنقدر از خدا دور شده ام که نمی توانم دوباره از او چیزی بخواهم...

...

...

اینها نوشته های روزهای بدبختی و آشفتگی سه چهار سال پیشمه.

اون موقعی که فکر می کردم دیگه از مرز ۲۰ سال گذشتم و دیگه نمی توانم شادی روزای بچگی مو داشته باشم فکر می کردم حالا دیگه بقیه ازم یه انتظار دیگه ای دارن داشتم از دنیای خودم کنده می شدم و پرت می شدم تو یه دنیای دیگه. این وسط منطق و عقل بزرگترها رو هم نمی تونستم قبول کنم. چیزی رو که از بچگی باهاش بزرگ شده بودمو بخاطر عوض شدن شرایط باید می ذاشتم کنار.

اما حالا می فهمم تو هر شرایطی میشه از زندگی لذت برد.

عرف و نظر دیگران دیگه تا حدی برام مهمه که خودم تصمیم بگیرم و مزاحم هیچ کارم نیست.

نمی دونم شایدم دو سه سال دیگه دوباره یه پست بنویسم و نوشته های امروزمو تحلیل کنم اما برام این مهمه که امروز کاری رو دوست دارم دارم می کنم.


+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 15:47  توسط عاطفه هاشمی  |