هر چه پیش می رود می بینم کار من نیست اشتیاق چشمان گرم و مهربان تو را پس زدن...
هزار بار این حرفها را به خود گفته ام و نوشته ام و خوانده ام اما حتی خودم هم گول حرفهای خودم را نمی خورم.
حالا بعد از روزها با او و بی او بودن هنوز هم تا ذهنم آزاد می شود تا نفس می کشم دلم می خواهد اعتراف کنم که هنوز هم دوستش دارم. او دلخواهتر و پرستیدنی تر از آن بود که آنچه کرد وادارم کند دست از او بکشم.
راستش را بخواهی خودم هم نمی دانم چه چیز باعث شده اینقدر در این علاقمندی بی تغییر بمانم.
رسم نگاه کردنت چنان زنده و سرحال در ذهنم باقی مانده که کم مانده خودم را با تو اشتباه بگیرم. عشق تحمل ناپذیری که با همه ظرفیت اسمی نیروگاههای قلبم در هر لحظه به جریان می افتد دیوانه کننده است.
نمی دانم این حرف را قبلا هم برایت گفته ام یا نه؟ ولی بهرحال باز تکرار می کنم. وقتی یاد لبخند تو می افتم احساس می کنم که سینه ام سنگین شده و من تلاش می کنم نفس بکشم.احساس می کنم نیاز دارم تمام ذرات قابل تنفس این افق تیره را یکجا ببلعم و سبک شوم.
قسم می خورم انقدر برای محبتی که در خودم نسبت به تو احساس می کنم مایه می گذارم آنقدر اصرار می کنم تا خواسته ام آنطور که می خواهم در نظر خدا مهم جلوه کند.

من یک بطری خالی هستم که هنوز برچسب مربای هویج روی آن مانده!
اما در واقع جز چند قطره اشک و یک هسته هلو، کمی صدای دف و ویلن و عطر نگاه تو چیزی نیست.
پاسخ این بطری به لبخند وهم آلود و نگاه سرد فصل سوم، کلوخی است ناپخته و زخم خورده که راهش را در این مرداب سوراخ سوراخ دروغگو گم کرده.
این کلوخ همه هویت من است.
کلوخی که سعی در بر هم زدن همه قوانین و باز کردن همه بندها دارد. این کلوخ همه هستی خود را در جستجو کردن و نیافتن خلاصه کرده و اکنون دیگر رمقی برای زخمهای تازه ندارد.

تن رها کن تا نخواهی پیرهن

خوب منم مثل هر آدم دیگه ای تولد، کودکی، جوانی را تجربه کردم و حالا به تو رسیدم.
خوب این دور زندگی منه که تا اینجا کامل میشه؟ یعنی منم مثل هر ادم خوب دیگه ای این دین من و راه رفتن منه؟
الان که فکر می کنم می بینم اصلا دلم نمی خواد انقدر زندگیم محدود باشه. این یعنی شدن و بودن و ماندن که با روح من سازگار نیست. عشق من شدن و بودن وتازه شدن و تازه تر شدنه. همون راه عجیبی که شهامتشو در سراغ دارم. همان ساول جالبی که می دونم مرد دنبال جواب اون رفتن هستی. همینه که دوستت دارم. این زندگی چند دقیقه ای تلفنی ای که در روز با هم داریم حیفه که خرج روزمرگی بشه. من هر لحظه از تو جوشش های تازه به دست میارم. باورت نمیشه اگه لبخند اول صبح و صبح به خیر تو نباشه دیگه نه میشه شمعها رو خاموش کرد و نه خورشید واقعا راه رو درست اومده.
نمی دونم چرا نیمه های شبکه میشه دلم هوای تو رو میکنه. هر چی شروع میکن بنویسم اومل جمله ام میشه دوست دارم... دلم می خواد و ...
تو همون شکوفه دوست داشتنی من هستی. حالا می فهمم چرا تا میخوام از تو بنویسم اول جمله ام میشه دلم می خواد، می خواستم و از این حرفا...
چون تو همه خواسته من هستی. ما با هم، برای هم و همراه هم زنده باقی می مانیم. تا آخر هر چه هست تا آخر دیوار بودن را با هم بالا می رویم.پله بعدی مرگه. در نهایت زیبایی و بدون کوچکترین هراسی.
دو لباس همرنگ می پوشیم و بدن هامونو می اندازیم دور و می رویم. بهشت یا جهنمش مهم نیست. یعنی مهم که هست ولی هرجا که تو باشی برای من بهشته. اونوقت تا آخرش با هم می مانیم.
و این نهایت آرزوی منه. یعنی من تازه اونوقته که متولد میشم.
الان که هنوز مرده اون لبخندتم و مونده تا زنده بشم.






