تبليغاتX
من هستم
ادبی - شعر و خاطرات

اصلا برایم قابل تصور نبودم اگر قرار باشد روزی اینقدر دور از تو عزیزم سر کنم چه اتفاقی می افتد.

البته هیچ اتفاق مهمی نیفتاد یعنی به واقع هیچ اتفاقی نیفتاد. و مشکل هم همینجاست.

آرام آرام... انگار نه انگار که قرار است اینقدر زجر بکشم. زهر تحمل و دوری وارد قلبم شد و عذابم داد و هنوز هم ادامه دارد. هنوز هم شکنجه ام می کند.

من چقدر بیشرم هستم.

چطور توانستم اینهمه را تحمل کنم. خورشید در فراق ماه خود با تمام وجود می سوزد ولی من برای ماه خود هیچ کاری نکردم. حتی ساده ترین کار که مردن برای او بود را هم نتوانستم انجام دهم.


+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 16:39  توسط عاطفه هاشمی  | 

این روزها انگار همه تو را با من می بینند.

دیگه نمی تونم راحت با تو معاشرت داشته باشم.

شایدم تخیلات من دارن خاصیت های خودشون رو از دست میدن...


+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 16:36  توسط عاطفه هاشمی  | 

حادثه آمدنت را وقتی لمس کردم  که دیدم کابوس رفتنت را به چشم.

شاید باید از این مرحله بگذرم.

قصه شمارش روزها باز هم آغاز می شود.

بی آنکه خود بخواهم در این ورطه سرگردانم. هیچ چیز حتی گذر زمان هم نتوانست مرا از دایره ای که بر من محیط شده به دنیای بیرون ازنخلها و چاهها ببرد.

تو هر روز از میان نخل ها به من سلام می کنی. نخلهای پیر که با ترکیب اندام تو با آفتابی که بر سرو رویت می بارد طرحی می سازد که دیری است بر دیوارهای ذهنم آویخته ام.

اما نخل من واحه من... عبور از این مرحله را جز با معجزه ای خدایی میسر نمی دانم.

حادثه ای باید باشد.

نمی دانم شاید کوهها به لرزه در آیند شاید هم قرار است ستاره ها پراکنده شوند.

شاید هم تنها باید خدا باید بخواهد.

به هر حال تا آن روز من می مانم. دفترهایم را ورق می زنم. کتاب می خوانم می روم می آیم نام تو را می نویسم می خوانم، تکرار می کنم، از بر می شوم، راستی روزها را می شمرم تا دیدار... هر چند کوتاه.

شاید هم فرصتی اگر باقی بود برایت بمیرم تا تو بیایی و از نگاه تو زنده شوم. آنگاه زندگی از نگاه تو را می آزمایم.

من بر این راه می مانم شاید تنها اراده الهی بتواند مرا ازادامه راه بازدارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 15:25  توسط عاطفه هاشمی  | 

 

جاده ها، خطوط در هم و پريشاني كه هميشه تو را از من گرفته اند.

جاده يعني پايان همه دلبستگي ها يعني پشت كردن به همه چيزهايي كه عمري به آن خو گرفته اي.

جاده تو را ازهمه آن ها مي گيرد و طوري در خود محو مي كند كه انگار ميكني در جاده متولد شده اي.

خودت را به دست جاده ها سپرده اي، خط هاي ممتدي كه خود نيز نمي دانند كجا پايان مي پذيرند.

تو را از من مي گيرند و با خود مي برند. در ميانه راه رهـايت مي كنند و خود به راه بي پايان خود ادامه مي دهند.

از زماني كه تو را مي شناسم هميشه با جاده ها بوده اي.

لحظه اي به سوي من و لحظه اي از سوي من به سويي ديگر.

( اما اي كاش ميان آن شد و آمد ما راه خود را مي رفتيم. من سوي تو بودم و تو سوسوي من)

مرا در ميان پروازهاي بلند به حضيض مي كشانيو خود ستم كش آوارگي بي سمت و سوي جاده ها مي شوي و هيچ نمي داني تك خال بازي هنوز رو به پشت است.

فكر آن روز باش كه برگ برنده من بر زمين بيفتد و پس از آن تمام جاده هايي كه عمري است تو سرگردان آني پلي شوند كه به نگاه من بسته شده تا تو را از ناكجاآباد سرگردانيت به شب چشمان برساند.


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 14:38  توسط عاطفه هاشمی  | 

در كودكي بيست سالگي را به دوش مي كشيدم

و امروز در بيست و دو سالگي صد ساله ام.

احتمالا در هشتاد سالگي دنبال پروانه ها خواهم دويد

و خواهم پرسيد دوشنبه چرا دوشنبه است و خدا كيست و كجاست؟

 

افسوس كه در آن هنگام پدر پيري نخواهد بود

كه مهرش را سر نماز بدزدم و اداي نماز خواندنش در بياورم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 14:37  توسط عاطفه هاشمی  | 
این پست برای خوانندگان سابق وبلاگ صمیمی تنهاست.

این وبلاگ به خاطر یه سری فضولیهای خودم و بی در و پیکر بودن سیستم پرشین بلاگ داغون شد. حالا بماند...

وبلاگ درد مزمن در ادامه آن وبلاگ است و من همچنین سعی کردن عین پست های قدیمی را به آن اضافه کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 14:30  توسط عاطفه هاشمی  | 

سلام عزیزان

من اگه یه مدتی نبودم به خاطر اختلالی بود که توی قالب وبلاگ پیش اومده بود.

سعی می کنم دوباره تمام پست ها دوباره براتون بذارم.

 


+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 17:19  توسط عاطفه هاشمی  |