برای دیدن گزارش تصویری از اولین شب کنسرت شهرام ناظری
و گزارش تصویری از رهای یک روزه روی ادامه مطلب کلیک کنید.
عکس های
ادامه مطلب...

امروز حس یجوری بودن دارم.
در فاصله میان دیروز و فردا...
تو بدنیا خواهی آمد و من بعد از مدت ها یک حس لطیف پیدا کرده ام.
روز آغاز تنفس تو... روز عجیب ابتدای بودن و یا ابتدای روز عجیب بودن. نمی دونم عزیز دلم شاید تو هم بخوای مثل عمه ات به عجیب زندگی کردن و یا زندگی عجیب کردن خودت خیلی فکر کنی.....
تو با یک جیغ بلند به این دنیا می آی بعد یک قطره اشک از چشمانی کوچک...
هر چند هنوز تصویری از تو نیست...
اما کلی آدم منتظرند تا تو آغاز شوی..
تا تو بیای و ونگ بزنی... بیای و در و دیوارا رو خط خطی کنی ... بیای و دست بندازی به همه چیزای بلند و بخوای که همه رو بکشونی پایین... بیای و اون دستای کوچولوی شکلاتی تو بمالی به مبل ها و فرش ها و پرده ها...

یاد ۱۸ سالگی بخیر که انقدر بااطمینان حرف می زدم و اینقدر تکلیفم با همه دنیا روشن بود.
خیلی وقته که از هیچ کاری و حرفی مطمئن نیستم.
از توی دنیای مورد علاقه ام خودمو پرت کردم بیرون اما هنوز به دنیای بیرون هم عادت نکرده ام.



از تو ممنونم حسرو شکیبایی عزیزم!
از تو ممنونم بخاطر آن شانه های پهن. از آن لحن ساده و صمیمی.
از آن سر تکان دادن ها. از آن عاطفه عاطفه عاطفه... گفتنها
از آن عمری که برای ما صرف کردی.
از تو ممنونم بخاطر ان چهارشنبه شب ها...
مثل توهم بود خبر رفتنت...


حتی درست تو همین وقت سختی که فهمیدم تو کاری که کلی براش زحمت کشیدم شکست خوردم برای چندمین بار.
با وجود بگومگوی مسخره ای که امروز با دیبا و روز پیش با امیر رحمتی کردم.
با وجود این دو روز روزه ای که بخاطر یک حرکت احمقانه مجبور شدم بگیرم و بخاطر همون حرکت احمقانه باید فردارو هم روزه بگیرم.
با وجود اینکه نسرین همیشه و همه جا منو مسئول و مقصر سوء تفاهما می دونه و هیچ وقت حرفای منو منطقی نمی دونه.(البته چون خودش غیر منطقیه)
از همه مهمتر اینکه آدمی که فکر می کردم مثل من فکر می کنه و روش زندگی منو می پسنده دو روز پیش گند زده به خودش.
و ....
...
خیلی زیادن این "با وجود اینکه" ها
.
.
من خیلی خوشبختم. خیلی پر روئم نه؟
به هزار و یک دلیل مسخره و پیش پا افتاده می تونم همه "با وجود اینها" روز نادیده بگیرم.

پ ن: راستی تاریخ دقیق کنسرت استاد (شهرام ناظری) اعلام شدهُ این یکی که دیگه برای یک سالم کافیه.

من اتفاق مهمی هستم
کنار تو راه می روم
می نشینم
می خوابم
با همه اهمیت موضوع گاهی میان همهمه تو گم می شوم
تنها زمانی که تمام ساعتهای دنیا از کار بیفتند
تو صدای تیک تاک مرا می شنوی

خیلی وقت است که به پهلو نخوابیده ام و دستانت را از نزدیک بو نکرده ام
چروک های دور چشمانت، منحنی های دهانت و حتی سفیدی موهای شقیه هایت دارد کم کم از من دور می شود
و دارد یادم می رود که معده تو به میوه و دود سیگار حساس است
که کف پاهایت همیشه خنک بود وقتی روی پاهایم می گذاشتی و با هم تاتی تاتی بازی می کردیم
اینها را همه تصمیم دارم که یادم برود
پ.ن: امروز برای من یک روز ۴۳ غروبه بود

مرا گویی که رایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
کیفور این آهنگه بودم این چند روزه شما هم ببینیدش :
http://uk.youtube.com/watch?v=Cm9Rv4K4xo4&NR=1

مسائل مهمم زیاد شدن
مسائلم یکی یکی اصلا دارن مهم میشن
اصولا هم آدم پرمشغله ای شدم ![]()
فکر می کنم بزرگ و مزخرف شده ام
من دیگه به همه چیز فکر میکنم
به دیر اومدنم به شرکت، به اینکه رحمتی چی درباره من میگه
یه اینکه خانم جم بتونه وام بگیره یا نه
به آقای محسنی فکر میکنم
دیگه حتما بزرگ، خانم و مزخرف شده ام

چند وقت پیش با یک از دوستایی که خیلی وقت بود ندیدمش برنامه گذاشتیم یکی از کارایی که خیلی وقت بود می خواستم بکنم را تو یه روز پرباد و وبوران بهاری رفتیم به دیدن یکی از فیلمایی که خیلی وقت بود تو اهالی سینما سر و صدا کرده بود و بنظر فیلم بدرد بخوری می یومد.
به همین سادگی
بعد از بیرون اومدن از سالن سینما تا سر حد مرگ از دید خودم درباره اسم آدما و و اینکه چرا تیتر و عنوان و لیبل ادما باید برای ما مهم بشه درمورد خودم اشتباه کردم.
رضا میرکریمی با خیلی دور خیلی نزدیک و زیر نور ماه در من شکلی برای خودش برای من ساخته بود که با دیدن این فیلم همه چیزایی که به این آدم پیوست کرده بودم ازش ریخت.
فیلم به همین سادگی فیلمی عریان از فیلنامه درست، طراحی صحنه مناسب، دیالوگ های قدرتمند، ایده های خلاق و بازیگری حتی متوسط فقط سعی در احیای نقش خانه داری زن ایرانی بر من این حقیقت را روشن کرد که در جشنواره ای که به همین سادگی تحسین و تقدیر بشه و حتی جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگری زن را از آن خودش بکنه، چقدر باید به حال فیلم های دیگه و اصلا سینمای امروز ایران تاسف خورد.
در این فبلم با تاکید هر چه تمام تر بر روی نقش خانه داری شخصیت طاهره و ایجاد سکانس های جر و بحث و شیطنت های بچه ها و در خلالش عکس العمل های عجیب و غریب طاهره، هر چه پیش می رفت انتظار شکل گیری داستان و رسیدن به حرف تازه ای که ارزش گفته شدن و شنیده شدن رو داشته باشه در من می انگیخت.
تحلیل مو به مو و دقیق زندگی روزمره یک زن و دو کودک در یک آپارتمان، مجموع کل دیالوگ ها در حد یک صفحه، ایجاد صحنه های بی موردی مثل عروسی همسایه و ماکارانی خوردن پیرمورد خونه روبرویی فقط منو وادار به تخیل کردن و بعد هم تراشیدن دلایل و بهانه هایی برای اینکه به دیدن فیلم ادامه بدم...
باورتون نمیشه برای اولین بار وسط فیلم احساس کردم اگه بجای وقت گذاشتن برای دیدن فیلم رفته بودم لوت و پوت و سیب زمینی سرخ کرده خورده بودم با سس سیر بهتر از وقتم استفاده کرده بودم. لااقل یه بوی سیر که از خودش تو دهن ادم به جا می ذاره...

دیروز در سراشیبی منتهی به خانه سایه ای دیدم که بسیار شبیه به من بود. یاد خودم افتادم خیلی وقت بود که اندام خود را به تمامی ندیده بودم. سایه هی کش می آمد، من راهم را کج کردم، به خانه رسیده بودم و سایه...
رشته خیالم پاره گشت، آقای سوکی باعث شد...

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست

چیزی شده ام شبیه نمی دانم ها، شبیه خط های سفید توی جاده، خسته ام و بی حوصله، آنقدر خسته که دیگر حوصله ننه من غریبم بازی های خودم را هم ندارم.
گفته ام خوانده ام نوشته ام عاشق شده ام... که چه شود؟
گاهش همه چیز دریک آن زیر سوال می رود. روزهایم عجیب از من جلو زده اند و من هنوز همان عقب مانده ذهنی ام.

افسوس که لبخند مهربار تو دیری نپایید.
اگر قرار است لبخند تو در من نباشد بگو تا نباشم.
بگو پرنده جز پر و ساز جز صدا چیست؟
وجود من هم چون گلوله ای برفی است . بگو بی اشعه خورشیدی که آبش کند چه خواهد بود؟
بی تو آهو نمی دود.آب نمی رود. ابر می گذرد ماه می ماند . خورشید نمی آید. شب نمی شود. دوست نمی خندد و زندگی یعنی همان آهی که در نخستین دم بی تو از سینه من برخاست و سینه فضا را سوزاند.
زندگی یعنی همان نگاه خیره من که از نخستین دم بی تو در هوای راه رخنه کرده.
امروز و این ساعت و فردا که هیچ، حتی دیروز با تو بودن هم در فردای بی تو بودن فراموش می شود...
... و همین درد مرا سخت می آزارد.







